علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

حال این روزای من و بابایی...

1393/2/27 17:12
نویسنده : مامان فهیمه
273 بازدید
اشتراک گذاری

گل پسر مامان و بابا دیگه مردی شده واسه خودش12روز دیگه علی آقا20ماهه میشهجشنو اما این روزا خییییییلی بهانه گیر شدی دوست داری همه چیز طبق میل شما انجام بشه,اینجوریم که نمیشه مامانی,این میشه که یه کم اوضاع پیچیده میشه شما گریه میکنی گریهمن و بابایی هم بر خلاف میلمون مجبوریم که یه خورده به این شیوه ی کار شما کم محلی کنیم .اول که تا اونجایی که بشه سعی میکنیم شما رو یه جوری با یه چیز دیگه مشغول کنیم بعضی وقتا پیروز میشیمآرامبعضی وقتا همغمگیناونجاس که کم محلی میکنیم شما هم گاهی وقتا خسته میشی از گریه کردن و گاهی وقا هم نه کار به جاهای باریک میکشه یعنی انقدر گریه میکنی که دیگه صورتت پر از اشک و قرمز میشه صداتم میگیره.آخه مامان جونم چرا اینجوری میکنی با خودت هم خودت اذیت میشه هم من و بابایی که کاری از دستمون بر نمیاد آخه میترسم عادت کنی که هر چیزی رو با گریه بخوای ,دیگه واقعا موندم چه کنم با شماسوالحالا این خوبه بعضی وقتا نصفه شب از خواب بیدار میشی یه کم اولش نق نق میکنی منم بلند میشم تا شما رو طبق عادتتت بزارم روی پام که بخوابی یا که بغلت کنم ولی اصلا با این چیزا آروم نمیشه بلکه اوضاع بدترم میشه و لج میکنی یعنی هر کاری که من و بابایی میخوایم واست انجام بدیم میگی نه نه نه....نهو با صدای بلند فریاد میزنی و گریه میکنی و به هیچ شیوه ای آروم نمیشی حالا به نظرت ما میتونیم نصفه شب چیکار کنیم با شما؟همسایه های بیچاره چه گناهی کردن.تنها کاری که من و بابا به فکرمون میرسه اینه که 3تایی سوار ماشین میشیم و میریم شب گردی در خیابانها تا شما خوابتون ببره خوابو برگردیم خونه و من و شما میخوابیم تا ساعت 10 ولی بیچاره بابا اصغر که مجبوره صبح زود بیدار شه و بره سر کار حالا ببین چه میکنی با ماشاکیغمگینعصبانی

این اتفاق اخیرا چند باری تکرار شده آخرین بار دیشب بود که من یه تصمیم جدید گرفتممتفکردیشب وقتی شما ساعت2نیم بیدار شدی و گریه سر دادی واست چند تا  از آهنگای عمو پورنگ که عاشقشی رو گذاشتم(آخه واست پرشون کردم)میدونی چیکار کردی سوالآروم شدی... نه اصلا بلکه با صدای بلندتر جیغ کشیدی و گریه گریه گریهگریهاونجا بود که منم اصلا نگات نمیکردم تمام نگام به برنامه عمو پورنگ بود .به بابا هم گفتم اصلا نگاش نکن و خودتو به خواب بزن.قید همسایه ها رو هم زدم دیگه شما هم گریه میکردی از گریه زیاد خسته میشدی یه کم آروم میشدی و سرفه میکردی و دوباره شروع میکردی آخی عزیزم الهی بمیرم ولی خب هیچ کاری از دستم برنمیومد هر کاری که میکردم شما بدتر صداتو میبردی بالاتر تا بعد از نیم ساعت خودت با گریه اومدی به سمتم که بغلت کنم منم بغلت کردمبغل و بوسیدمتبوس و گذاشتمت روی پام و خوابیدیخواب.آتش بس.تشویق

حالا دیگه راهشو یاد گرفتم اینجوری شما هم یاد میگیری که حتی در مواقع اضطراری بابا و مامان مثل همیشه جدی با شما رفتار میکنن

حالا جدای از همه ی این چیزا فکر کنم مامانی دندونت میخواد در بیاد که اینقدر اذیت میشی کاش هر چه زودتر این دندونای نیش کوچولوت در میومد.مثلا دیشب گفتم شاید دلت درد بکنه بابایی واست نبات داغ با عرق نعناع درست کرد و به زوووووررررر بهت دادیم ولی .......

کاش زودی این شب بیداریها تمام بشه و شما دیگه شیا راحت بخوابیخوابو البته اجازه بدی ما هم بخوابیمچشمک

پسندها (1)

نظرات (0)